گزارش کامل از حادثه‌ ای که منجر به فوت پژوهشگر جوان حیات وحش شد
محیط زیست ایران یک محقق ، پژوهشگر ، فعال محیط زیست و عکاس حیات وحش را از دست داد .
«فرزانه عابدنیا» همسفر «امیرطالبی‌گل» پژوهشگر جوان حیات وحش که به دلیل انفجار «مین» در «لوت شمالی» جان باخت، طی پیامی به «کوه‌نوشت» در مورد گزارش کامل این حادثه که در سایت رسمی «موسسه کاوشگران حیات وحش» منتشر شده، اطلاع رسانی کرد.
این گزارش از زبان چند راوی حادثه نوشته شده است……….

(آرش مودی)
مثل همیشه برای یک کاوش چند روزه تصمیم بر این شد که به لوت شمالی برویم تا روی گونه های جانوری لوت کار کنیم. و سری هم به تنگه رتیل بزنیم تا گونه های جانوری آن را شناسایی کنیم . تنگه رتیل یکی از جاذبه های دیدنی لوت است که گویا بزرگ ترین تنگه کویر لوت هم محسوب میشود و به تازه گی دو تیم از بیرجند و کرمان به فاصله کمتر از ۲ ماه از آن دیدن کرده بودند. ۵ نفر از دوستان عکاس و طبیعتگرد  در تهران که علاقه مند بودن این تنگه زیبا را ببینند و آن را با دوربین های خود ثبت کنند نیز برای این برنامه اعلام آمادگی کردنند وبالاخره روز ۳ شنبه ۱۰ دی آماده حرکت شدیم . اتوبوس تهران – بیرجند دچار نقص فنی شد و دوستانمان تاخیر داشتند . ما به سمت شهر خوسف که در ۳۵ کیلومتری بیرجند هست حرکت کردیم تا دوستانمان را در آنجا ملاقات کنیم. به خوسف رسیدیم و بعد از اطلاع دادن به نیروی انتظامی شهر خوسف و دوستانمان در سازمان هلال احمر بیرجند به سمت تیمی که تازه به خوسف رسیده بود ملحق شدیم.
اعضای تیم بیرجند
۱٫    مهندس سید امیر طالبی گل (مدیر عامل موسسه کاوشگران حیات وحش پارت . محقق  و عکاس حیات وحش)
۲٫      آرش مودی (رییس هیت مدیره موسسه کاوشگران حیات وحش پارت. فعال محیط زیست و عکاس حیات وحش)
۳٫      سید مهدی حسینی (عکاس و طبیعتگرد و کویر نورد)
اعضای گروه از تهران
۱٫        اصغر بیات (عکاس و طبیعتگرد)
۲٫       علی چراغی (عکاس و طبیعتگرد)
۳٫       فرزانه عابدنیا (عکاس و طبیعتگرد)
۴٫       مریم سرابی (عکاس و طبیعتگرد)
۵٫       نیما افشاری (عکاس و طبیعتگرد)
    روز اول (۱۰/۱۰/۱۳۹۲)
 (فرزانه عابدنیا )
پس از سلام و احوال پرسی و چیدن تجهیزات در خودرو ها ، برنامه را در حدود ساعت ۱۳:۳۰ آغاز کردیم و  با ۲ دستگاه خودرو وارد بیابان لوت شمالی شدیم.
۱٫        لندرور وانت به رانندگی امیر طالبی و همراهی آرش مودی و فرزانه عابدنیا
۲٫       پاترول ۵ درب به رانندگی سید مهدی حسینی و با همراهی اصغر بیات، علی چراغی، مریم سرابی و نیما افشاری
 حدوداً ۲۰ کیلومتر جاده آسفالته از خوسف بسمت جنوب غربی رو طی کردیم تا جاده خاکی که ظاهراً کوبیده شده بود شروع شد و ما عملاً وارد لوت شدیم.
حدود ساعت ۱۴:۴۰ دقیقه به آبگرم لوت رسیدیم که از دور یک تک درخت بر فراز بلندی خود نمایی میکرد. پس از توضیحات امیر طالبی در ارتباط با آبگرم مسیر خود را ادامه دادیم.
در چند نقطه از مناظر بی­بدیل لوت کوه نایبندان، کوه اسفندیار و … عکس گرفتیم و به مسیر ادامه دادیم.
با توجه به طول کوتاه روز در این فصل و غروب خورشید و کاهش سریع حرارت در حدود ساعت ۱۷:۰۰ به پیشنهاد سرپرست گروه در محلی کمپ زدیم و از ماشین بعنوان سپر حفاظتی در برابر بادهای کویری استفاده کردیم.
با توجه به خستگی گروه شام خوردیم و کنار آتش از توضیحات آقای طالبی در مورد حیات وحش منطقه وضعیت هوبره، یوز ایرانی، خرس سیاه، زاغ بور و … صحبت کردیم و از دغدغه­های ایشان در مورد محیط زیست و حیات وحش منطقه شنیدیم.
با توجه سوز بسیار زیاد منطقه تقریباً خیلی زود خوابیدیم.
       روز دوم (۱۱/۱۰/۱۳۹۲)
 (علی چراغی)
صبح بلند شدیم و بعد از عکاسی از طلوع منحصر بفرد کویری، صبحانه خوردیم و کمپ را جمع کردیم.
حدود ساعت ۸:۳۰ حرکت کردیم و بسمت جنوب ادامه مسیر دادیم. در طول مسیر توجه امیر طالبی به چند لانه کوچک که  گویا زیستگاه یک جونده کوچک بود جلب شد و بعد از عکاسی و توضیحاتش در باره این جونده به مسیرخود ادامه دادیم.
در طول مسیر خودروی دیگری در کویر نظر ما را بخود جلب کرد که در سمت شرق و بموازات ما بسمت جنوب در حرکت بود. پس از چند دقیقه به آنها رسیدیم و طبق گفته خودشان از معدن­داران منطقه بودند. پس از چند دقیقه صحبت از آنها جدا شدیم و به جنوب ادامه مسیر دادیم.
مناظر محسور کننده لوت ما را با خود به دوردست­ها میبرد و ثبت این لحظات تنها خواسته ما بود.
سپس از شمال به تنگه­ای وارد شدیم که ابتدا به مسیر عبور آب (کال) می­مانست و با پیچ و خم فراوان بسمت جنوب در امتداد بود. اما هرچه جلوتر رفتیم عرض و ارتفاع بیشتری میگرفت و بصورت تنگه­ای با دیواره های بلند درآمد که کاملاً مشخص بود مسیر عبور آب نیست و طبق گفته یکی از دوستان محلی، این شکست و ایجاد تنگه، ناشی از گسل­های منطقه می باشد. حدود ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه در داخل این تنگه به سه راهی رسیدیم که در سمت راست ما ورودی “تنگه رُتِیل” قرار داشت که بسمت شرق امتداد پیدا می­کرد.
تنگه­ای باریک و هزار پیچ که مثل ماری آرام با خط و خال­های زیبا خفته بود. دیواره­هایی بلند با بیش از ۲۵ متر ارتفاع در بعضی نقاط و تنگ، بگونه­ای که فشار دیواره­ها رو میشد احساس نمود. تنگه چاهکوه قشم در ذهنمان تداعی میشد با این فرق که بجای سنگ­های برش خورده،در دیواره­ها با انبوهی از لایه­ها بسیار متراکم شده شن و خاک در دیواره­ها مواجه بودیم.
ورودی تقریباً عریض بود اما میتوانستیم ببینیم که در بخش­های از مسیر فقط به اندازه عبور یک خودرو عرض وجود دارد.
امیر طالبی ایستاد و همگی پیاده شدیم.
امیر گفت: “بعلت امکان ریزش دیواره­ها بهتر است وارد نشویم و در همین مکان، ورودی تنگه که هم محیط مسطح است و می­توان بدور از دیواره­های چادر زد، کمپ کنیم، سپس پیاده برای بازدید از تنگه وارد تنگه شویم.”
همگی شروع کردیم به عکس گرفتن از این پدیده بسیار زیبا و محو تماشای آن شدیم.
آرش مودی جلوتر از بقیه وارد تنگه شد تا قبل از آنکه حضور ما کادرهای زیبای او را خراب کند چند عکس از تنگه بگیرد.
در گیر دار گرفتن عکس تکی بودیم که ناگهان
امیر سوار ماشین شد و گفت: “برویم جلوتر”
بدون آنکه سرنشینان ماشین خود که شامل آرش مودی و فرزانه عابدنیا بودند، را سوار نماید حرکت نمود.
در فاصله­ای حدود ۳۰۰ متر از ابتدای سه راهی، قطعه­ای بزرگ از خاک­های بهم فشرده بسان توده­ای سنگی مسیر را به دو بخش تقسیم نموده بود.
مسیر سمت راست باریک تر بود بگونه­ای که یک خودرو بسختی از آن عبور مینمود و مسیر سمت چپی فراختر
قاعدتاً مسیر سمت چپ برای عبور خودروها بهتر بود، اما توده­ای دیگر همانند توده قبلی ولی بسیار کوچکتر مسیر سمت چپی را نیز مسدود نموده بود و امکان عبور ماشین از آن میسر نبود.
پس امیر طالبی چاره­ای جز انتخاب مسیر سمت راستی نداشت و وارد آن شد.
که ناگهان انفجاری مهیبی رخ داد و جلوی ماشین امیر را بلند کرد و سمت دیگر انداخت. دودی غلیظ دره را فرا گرفت و بارانی از شن و سنگ ریزه و قطعات خودرو باریدن گرفت.
شوکی چند ثانیه­ای همه را فراگرفته بود و باور نمیکردیم. (ساعت ۲:۵۳)
(آرش مودی)
ماشین امیر به ۱۰ متری من رسید خواستم که برگردم تا از امیر عکسی بگیرم که با صدای مهیب و موجی که من را پرت کرد دچار شک شدم. قبل از پرت شدن و همزمان با شنیدن صدای بلند انفجار برای لحظه ای بلند شدن جلوی ماشین امیر را دیدم که در دود سیاهی گم شد. روی زمین افتاده بودم گوش هایم برای ثانیه هایی چیزی را نمی شنید و بارانی از شن و سنگ برویم باریدن گرفت قطعات بزرگ و کوچیک  ماشین را  تا ثانیه ها بعد می شد در آسمان دید که بزمین می باریدند . تکه ای بزرگ از موتور ماشین کمی آنطرف به زمین افتاد و با برخورد یک تیکه از لاستیک ماشین به سینه ان تازه متوجه ماجرا شدم . شروع به فریاد زدن کردم چیزی دیده نمی شد همه جا سیاه شده بود و هنوز شن . سنگ میبارید بلند شدم فریاد می زدم .فکر می کردم دوتا تلفات داریم کم کم دود سیاه  کنار رفت تا من ماشین امیر را ببینم . و چیزی را دیدم که برای همیشه در ذهنم هک شد.
(علی چراغی)
بطور ناخودآگاه همه بسمت ماشین هجوم آوردند و من با فریادی بلندگفتم: “هیچکس حرکت نکند و همه بایستید.”
ترس از مین­های دیگر باعث شد تا از نزدیک شدن افراد جلوگیری کنم.
بسیار آرام و با ترس فراوان و فقط از روی رد لاستیک ماشین به خودرو نزدیک شدم که صدای فریاد آرش مودی را شنیدم
لحظه­ای فکر کردم او نیز داخل ماشین بوده و آسیب دیده است. هیچ چیز نمیتوانستم ببینم فقط دود بود و بوی جهنمی و زنگ صدای انفجار که هنوز توی گوشم بود.
با صدای بلند پرسیدم: “خوبی آرش؟” (یا یه چیزی با همین مزمون)
و او گفت: “خوبم”
به بچه­ها گفتم فقط روی رد لاستیک حرکت کنید و سریعاً با امداد تماس بگیرند.
و خودم به ماشین نزدیک شدم.
ماشین که در داخل تنگه بسمت شرق در حرکت بوده دقیقاً در کنار توده انبوه شنی که تقسیم کننده مسیر بود، در جهت شمال چرخیده و جلوی ماشین روی شیب کنار دیواره تنگه قرار گفته بود.
در اثر انفجار، بین پشت ماشین و توده انبوه شنی حفره­ای بزرگ ایجاد شده بود.
ناله امیر رو شنیدیم، بسیار دردآور و غیر قابل توصیف بود
از روی آن توده فشره بسمت دیگر ماشین (سمت راننده) که رو به غرب بود رفتم. درب سمت راننده باز شد و امیر سعی میکرد از ماشین پیاده شود تمام صورتش را دود سیاه گرفته بود. روی شیب کنار دیواره نشست، داشت تعادلش را از دست می­داد که لبه درب ماشین را گرفت و من رسیدم و زیر کتفش را گرفتم تا نیفتد.
آرش که جلوتر از ما بود برگشته بود و سید مهدی، نیما و آقای بیات هم آمده بودند.
به خانمها گفتم جلو نیایند و فقط ماشین دوم، که پاترول سید مهدی بود، را کاملاً خالی کنند.
با کمک هم امیر را روی یک سطح صاف خواباندیم و کیف کمک­های اولیه را آوردیم اما کار چندانی نمیشد کرد بجز بستن پاها از زانو جهت جلوگیری از خونریزی بیشتر همه بچه ها سعی در برقراری تماس داشتند اما موبایل­ها آنتن نداشتند. یک لحظه به ذهنم رسید ما حداقل ۲۰ تا ۲۵ متر پایین تر از سطح زمین هستیم. با تمام توانم دویدم و سر سه راهی، از دیواره شرقی تنگه اصلی بالا کشیدم تا بسطح زمین رسیدم خبری از آنتن نبود و حتی برقراری تماس اضطرای S.O.S هم مقدور نبود.
برگشتم و سعی کردیم با پتوی برانکادری درست کنیم و بکمک هم امیر را داخل پاترول بردیم.
دوباره سریعاً با نیما برگشتیم پیش ماشین. بنزین­های یدکی توی قسمت عقب لندرور بود که درب بالایی آن باز نمیشد، پس درب پایینی که داخل حفره قرار داشت را با زحمت فراوان باز کردیم و ۴ ظرف ۲۰ لیتری بنزین­ها ذخیره را خارج کرده و بهمراه نقشه­های داخل ماشین امیر برداشتیم و بسمت ماشین سید مهدی حرکت کردیم.
قرار گذاشتیم که سید مهدی بعلت راننده و آشنا با منطقه، آرش بعلت آشنایی با منطقه و همچنین آقای بیات، مصدوم را انتقال دهند.
و من و نیما به اتفاق دو همراه دیگر در آنجا بمانیم.
مختصات جغرافیایی منطقه­ای را که قرار داشتیم را روی کاغذ نوشتم و داخل جیب آقای بیات گذاشتم و گفتم به تیم امداد بدهد.
دقیقاً نمیدانم چه ساعتی اما فکر میکنم ۱۵:۱۵ تا ۱۵:۳۰ بود که سید مهدی حرکت کرد و با بچه­ها مصدوم را منتقل کردند.
بچه­ها رفتند و ما ماندیم
 (آرش مودی)
سید مهدی حسینی پشت فرمان نشست  و آقای بیات هم سمت شاگرد . من پشت ماشین کنار امیر که کف ماشین خوابیده بود نشستم امیر ناله میکرد دستش را گرفتم باهاش صحبت می کردم ماشین روی رد قبلی خودش حرکت کرد . لحظات سنگین و دردآوری بود. امیر طالبی  عزیز ترین دوست و استاد من نیاز به کمک داشت . یک کیسه خواب را باز کردم و زیر سر امیر گذاشتم تا حرکت ماشین آسیب بیشتری به امیر نزند. دستاش توی دستام بود. امیر میگفت :واستید . واستید. گفتم امیر باید هرچه زودتر به جایی برسیم . اما امیر حرف خودش را می زد. به جلو نگاه می کردم راه زیادی داشتیم تا خودمان را به نزدیک ترین جا برسانیم . زمان دیر می گذشت .سید مهدی با سرعت به راهش ادامه می داد . امیر دائم خون تف می کرد . ازش می پرسیدم درد داری ؟ سرش تکان داد که نه باز پرسیدم کجات درد می کنه . جوابی نداد  و بعد دوباره گفت آرش واستا. واستا. با رها در طول مسیر این را تکرار می کرد .دوساعت گذشت .تازه متوجه شدم که ما هیچ امکانانی جز بنزین برنداشتیم . نه آبی نه لباس گرمی و نه غذایی .از خودم پرسیدم اگر گم شویم چی ؟؟ بچه هایی که اونجا تنها هستند چه می کنند . هم برای امیر نگران بودم و هم برای بچه هایی که انگار تو میدانی از مین گیر کرده اند.
سید مهدی حسینی دائم به جی پی اس نگاه می کرد تا راه را گم نکند. آقای بیات هم نگاهش به دنبال آنتن به گوشی موبایل دوخته شده بود. نقشه را باز کردم تا موقعیت خودمان را پیدا کنیم .سید گفت میریم معدن قلعه زری . اونجا اورژانس هست.  هوا تاریک شده بود . امیر  بازوی من را گرفته بود وفشار می داد دائم باهاش حرف میزدم تا وضعیتش را چک کنم . حرکات دستش زیاد شده بود دستشو تودستام گرفتم دقایقی گذشت .امیر آرام شد. بعد مدتی احساس کردم دستاش سرد شده صداش کردم اینبار دیگه جواب نداد دوباره صداش زدم اما امیر جواب نمی داد. چراغ سقف ماشین را روشن کردم.چشمان امیر به سقف خیره شده بود. بلند بلند صداش می زدم. بغض تمام وجودم را گرفت . سید مهدی را صدا کردم . سید ماشین را نگاه داشت و به عقب ماشین آمد . امیر آروم  شده بود من رفتم پشت فرمان نشستم و سید شروع کرد به ماساژ قلبی و تنفس دهان به دهان . اشک تمام چشمانم را گرفته بود و بزور جلوی خودمو میدیدم . توی یک جاده خاکی افتاده بودیم . آقای بیات هم به عقب ماشین رفته بود تا به سید مهدی کمک کند. دقایقی بعد سید گفت آروم برو . حس کردم که امیر تمام کرده بود و سید به من نمی گفت . به قلعه زری رسیدیم و جلوی درمانگاه ایستادم و امیر را به داخل درمانگاه بردیم . اما دیگر بی فایده بود امیر خیلی قبلتر ابدی شده بود. با اینکه  دکتر مرگ را تائید کرده بود اما سید مهدی  به ماساژ قلبی و تنفس دهان به دهان ادامه میداد ۳۰ دقیقه به این کار ادامه داد و اشک می ریخت . هیچکدام باور نمی کردیم امیر دیگر برای همیشه از پیش ما رفته است. حالم خوب نبود .نیروی انتظامی هم به درمانگاه امده بود و از ما سئوالاتی می پرسیدن که یادم نمی آید .با این حال مامور شدم تا پیکر بی جان امیر را به بیرجند برسانم . سید مهدی و آقای بیات برای کمک به بچه ها که حالا تنها تو منطقه گیر کرده بودن آنجا ماندن و من و امیر مثل همیشه یک سفر دیگر را به مقصد بیرجند به پایان رساندیم . در طول مسیر چهره  خون آلود امیر لحظه ای از جلوی چشمم دور نشد.
(سید مهدی حسینی)
پس از حضور در  پاسگاه و صورتجلسه. پیکر بی جان امیر را با هماهنگی و لطف دکتر رنجبر مدیر عامل معدن قلعه زری به بیرجند فرستادیم . آرش نیز حال مساعدی نداشت  با امیر راهیش کردم و با آقای عیلکی نژاد در بیرجند هماهنگ کردم تا اورا به محض رسیدن یاری کنند . 
با نیروی انتظامی در رابطه با دوستانی که در منطقه به جا گذاشته ایم گفتگو و بحث میکنم . آنها معتقدند که امشب نمیشود و مرا با وعده ۵ صبح فردا راضی میکنند . . من و آقای بیات وارد چرخه بازجویی میشویم.
(علی چراغی)
شوکه شده بودیم و این اتفاق را باور نمیکردیم، تازه داشتیم درک میکردیم چه فاجعۀ وحشتناکی رخ داده است. چند دقیقه­ای گریستیم تا توانستیم دوباره بر خود مسلط شویم.
با نیما سراغ ماشین رفتیم تا وسایل رو تخلیه کنیم.
رادیاتور ماشین چند ده متر بالاتر افتاده بود، باتری یک سمت و در گوشه ای دیگر
تا ارتفاع ۱۵-۲۰ متری و شعاع بسیار وسیعی قطعات ماشین رو میشد دید.
می­تونستم ببینم که از سمت راننده تقریباً چیزی باقی نمونده و صفحه زیر کاملاً از بین رفته و رینگ و لاستیک سمت راننده اصلاً وجود خارجی ندارند.
با درد سر بسیار زیاد تونستیم تجهیزات رو خارج کنیم و طی حدود ۲۰ بار رفت و آمد کلیه تجهیزات باقی مانده رو به اول سه راهی انتقال دادیم.
آب گذاشتم جوش بیاد چایی درست کردم تا بتونیم آرامش بدست بیآوریم و تمرکز کنیم.
تا کمی آروم تر بشن. سکوتی مرگ آور بر ما حاکم شده بود. سعی میکردم حرف بزنم اما خیلی سخت بود.
هر جوری بود چادر زدیم و من یه شام درست کردم و خوریم.
هوا تاریک شده بود، وسایل رو مرتب کردم و جلوی درب ورودی چادر یه سد کوچیک با وسایل خودمون درست کردم و رفتیم داخل چادر.
همه ما سعی میکردیم حرف بزنیم اما نمیشد و نهایتاً سکوتی سنگین حاکم میشد.
هر چی زمان میگذشت سکوتی سنگین کویر ما رو در خود میکشد و وهمی عجیب ما رو فرا میگرفت. صدای پا، خش خش، صدای نفس و هزاران صدای دیگر را میشنیدم.
ناچاراً از چادر خارج شدم، چیزی جز تاریکی نبود و ناگهان درخشش دو تا چشم کوچک
روباه شنی با بوی غذا به ما نزدیک شده بود و اطراف چادر جستجو میکرد و بو میکشید.
امیر بهترین متخصص حیات وحش منطقه بود و من شب گذشته از امیر پرسیده بودم: چه حیواناتی (شایدم پستانداران) در منطقه وجود دارند؟، که امیر گفت: تقریباً هیچ چیز بجز روباه شنی !
برگشتم توی چادر اما وهم کویر بود و تا صبح همه بیدار بودیم
صدای شکست در دیواره­ها رو بوضوح میشنیدیم و دوباره همان صدایهای پا و نفس و خش خش و …
منتظر نور صبح بودیم اما ظاهراً این بلندترین شب زندگی بود که تموم نمیشد و سیاهیش پابرجا بود. بدترین چیز برای ما بیخبری بود. آیا بچه­­ها رسیدن؟ امیر در چه وضعیتی هست؟ آیا اصلاً تونستن در تاریکی راه رو پیداکنن؟ گم نشدن؟
      روز سوم (۱۲/۱۰/۱۳۹۲)
بالاخره خورشید طلوع کرد و شب جهنمی پایان یافت. (زهی خیال باطل – بعداً فهمیدم این طلوع، شروع جهنم بوده است)
از چادر اومدیم بیرون و صبحانه­ای درست کردم و با هم خوردیم.
به بچه­ها پیشنهاد دادم بریم بالای دیواره شرقی تا هم مسیر ورودی تنگه رو بهتر ببینیم و هم از نور خورشید گرم بشیم.
رفتیم بالا و نشستیم از روی نقشه و gps محل خودمون و نزدیکترین آبادی­ها و راه­ها دسترسی رو بررسی کردیم و همچنین پیش­بینی و برنامه ریزی کردیم که اگر امداد نیامد، برای فردا چه باید کرد.
سپس من حرکت کردم و حدود ۱ ساعت (۴ کیلومتر) از بچه­ها دور شدم تا هم منطقه رو بیشتر بشناسم و بررسی کنم و هم برای فردا مسیر مشخص کنم (اگر از امداد خبری نشد) و هم شاید آنتن برای موبایل برای پیام اضطراری
متأسفانه هیچ ارتباط تلفنی حتی S.O.S از منطقه امکان پذیر نبود.
حدوداً ساعت ۱۳:۰۰ برگشتم، به نزدیک بچه­ها که رسیدم، دیدم در حال علامت دادن هستند و ناگهان متوجه هلی­کوپتر ناجا شدم که داشت بالای سر بچه­ها میچرخید و بعد از چند بار دور زدن نهایتاً در همون منطقه نزدیک بچه­ها بزمین نشست.
هلی­کوپتر ظاهراً از تهران اعزام شده بود و بهمراه دو نفر از افسران ارشد یگان تکاوری کرمان برای امداد اومده بودند.
اولین سوال حال امیر بود که آنها اظهار بی­اطلاعی کردند. آنها را به محل حادثه هدایت کردم تا وضعیت رو ببینند.
به فاصله کمی هلی­کوپتر دوم در منطقه بزمین نشست و سردار فرماندهی محترم انتظامی استان خراسان جنوبی شخصاً در منطقه حضور پیدا کردند.
سوال اول از ایشون هم حال امیر بود.
که متأسفانه ایشون اطلاع داند که “سید امیر طالبی گل” این بزرگ­مرد کویر و طبیعت، این بزرگ مرد بی­ادعا، اسطورۀ اخلاق، عاشق ایران، عاشق محیط زیست و حیات وحش به دیدار حق شتافته است.
ضربه­ای مهلک بود، هرکدوم از بچه­ها در گوشه­ای زاری میکردند، اصلاً قادر به کنترل خودم نبودم چه برسد به کمک دوستام. نمیدونم چقدر طول کشید تا تونستم خودم رو پیدا کنم.
با فاصله­ای اندک چند دستگاه خودرو از یگان تکاوری کرمان و یگان تکاوری ده­سلم به ما رسیدند.
پس از صحبت با سردار فرماندهی محترم، خانم­های تیم با هلی­کوپتر از منطقه به بیرجند منتقل شدند و من و نیما بهمراه فرمانده محترم و پرکار یگان تکاوری ده­سلم با خودروهای نیروی انتظامی منطقه رو ترک کردیم.
 (سید مهدی حسینی)
شب از نیمه میگذرد و میروند . فکر و خیال دوستانمان  لحظه ای آراممان نمیکند به پیش ماشین می رویم و خودرو را برای فردا آماده می کنیم . روز فرا میرسد و اما از یگان خبری نیست حوالی ۶:۳۰ دو دستگاه می آیند  اما ظاهرا منتظرند تا تیم دیگری بیاید .این انتظار با تماسهای مکرر ادامه می یابد و بالاخره در ساعت ۱۲:۳۰ دستور حرکت می دهند .با ۱۰ یا ۱۲ خودرو یگان تکاوری خراسان جنوبی  به سمت تنگه به راه میوفتیم. در فاصله ۱۷ کیلومتری تنگه که میرسیم دستور توقف می دهند . ظاهرا یگان دهسلم به منطقه رسیده است و در حال انتقال دوستانمان هستند . از آنها می خواهم تا اینک که فاصله چندانی نداریم بدانجا روم و خود آنها را حمل کنم اما موافقت نمیشود به ناچار اما با اطمینان از امداد به دوستانم به سمت قلعه زری برمی گردم .دوستمان صائب صباغ  نیز برای کمک از بیرجند به منطقه آمده است . از او میخواهم تا به دهسلم برود و نیما و علی را به بیرجند انتقال دهد و خود نیز به همراه آقای بیات و خودروی امداد هلال احمر به سمت بیرجند بر میگردیم
(در این گزارش به دلایل امنیتی اسم فرماندهان و پرسنل خستگی­ناپذیر ناجا حذف شده است که جا دارد از تمامی پرسنل و سردار فرماندهی محترم ناجا در استان خراسان جنوبی بعلت حضور در منطقه و امداد به سایر نفرات قدردانی نمایم.)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.