گزارش یک مرگ ساده!!

انجمن پزشکی کوهستان ایران:
حادثه ماناسلو که منجر به از دست دادن جان یکی از کوهنوردان خوب کشورمان شد حادثه ای بود که بحث های زیادی بدنبال داشت، بدور از هر گونه پیش داوری توجه شما را به نظرات و گزارش یکی از کوهنوردان، هیمالیانوردان و پزشکان فعال کوهستان کشورمان جلب می نماییم. “جناب آقای دکتر علیرضا بهپور” از شاهدان و حاضرین و صعود کنندگان به قله ماناسلو در این برنامه می باشند:
این نوشتار به فاجعه مرگ عیسی میرشکاری در ماناسلو در بهار ۱۳۹۰ میپردازد. پیش از شروع اصل مطلب به عنوان مقدمه چند نکته را می بایست یادآور شوم .
مرگ عیسی میر شکاری یک حادثه ناشی از کوه و کوهنوردی نیست و ربطی به خطرات کوهستان ندارد ، بلکه یک تراژدی ناشی از خطاهای متعدد انسانی است.
 نتیجه نهایی و خلاصه این سطور را در ادامه مطلب بخوانید…

این نوشتار به فاجعه مرگ عیسی میرشکاری در ماناسلو در بهار ۱۳۹۰ میپردازد. پیش از شروع اصل مطلب به عنوان مقدمه چند نکته را می بایست یادآور شوم .

۱- نتیجه نهایی و خلاصه این سطور به طور خلاصه چنین است:

 مرگ عیسی میر شکاری یک حادثه ناشی از کوه و کوهنوردی نیست و ربطی به خطرات کوهستان ندارد ، بلکه یک تراژدی ناشی از خطاهای متعدد انسانی است.

۲-حال با توجه به خلاصه این گزارش اگربه نظر شما خواننده محترم ؛ گذشته ها گذشته و نوشتن این سطور بازگو کردن مکرّرات است و کش دادن بی دلیل امری آشکار ، و سبب باز گرداندن عیسی به زندگی نمیشود ، بهتر است که ذهن خود را مشوش نکنید و همین جا از ادامه خواندن دست بکشید .

۳- قصد من به هیچ وجه قهرمان سازی از خودم یا فرد دیگرو از طرف دیگر  تخریب قهرمانان پر افتخار  کشورم نیست. عملکرد من و هر فرد دیگر از ما قهرمان میسازد  وگرنه هیچکس تاکنون با تعریف از خود قهرمان نشده است.

۴- تحت هیچ شرایطی قصد زیر سوال بردن زحمات افراد گوناگون و صعودهای ارزشمند افراد به قلل مختلف را ندارم.

۵- همچنین به اطلاع میرسانم که اینجانب به هیچ وجه ضد زن نیستم و قصد زیر سوٌال بردن افتخارات بانوان کشور را ندارم. اساساً اعتقادی به  تفکیک جنسیتی در هیچ کجا ندارم و معتقدم  کسانی که پا به کوهستان و به خصوص هیمالیا میگذارند را باید ورای نگاه جنسیتی در نظر گرفت  . هر خانمی که پا به این عرصه میگذارد حتماً مدتهاست که از این مرزهای جنسیتی عبور کرده است.

۶-در طول رخداد این فاجعه اینجانب و دوستان همنوردم از فاصله ای دورتر در جریان لحظه به لحظه امور بودیم و سعی نمودیم که تا حد امکان در صورت عدم اطلاع مستقیم ، نبود اطلاعات مفید را از طریق افراد دیگر جبران نماییم . همچنین بعد از بازگشت به ایران ،سعی در جمع آوری همه نقل قول ها و روایتها شد تا اگر اشتباهی در برداشت ما وجود دارد اصلاح شود . یکی از علل تاًخیر در تنظیم این مطلب همین امر است.

۷-قضاوت نهایی بر عهده خواننده محترم و پیگیر است که این روایت از فاجعه تا چه حد به واقعیت نزدیکتر است .

۸-میگویند که اگر قرار باشد که ایرانیان انقلابی در صنعت بوجود آورند، از نو دوباره چرخ را اختراع خواهند کرد!؟!؟ تجربه گریزی ما امری آشکار و غیر قابل انکار است. مشابه مرگ عیسی میرشکاری در تاریخچه بسیار کوتاه هیمالیا نوردی ایرانیان از تعداد انگشتان دست فراتر رفته است و به نظر میرسد که با توجه به جو فعلی ،این روند تغییری نخواهد کرد مگر اینکه اراده ای همگانی در جهت پیشگیری از این فجایع بوجود آید.

۹-به اعتقاد من اگر قرار بر تغییر روند موجود است مسئولین محترم فدراسیون کوهنوردی در خط مقدم این امر قرار دارند. سالهاست که کمیته بررسی سوانح تشکیل شده و انصافاً موشکافانه حوادث رخ داده توسط افراد خبره و صاحب نظر بررسی شده است ولی دریغ از  یک گزارش منتشر شده  جهت اطلاع و عبرت عموم ؟

۱۰- در این فاجعه یک جوان ۲۶ ساله از دست رفته است.اگر چه جان برای ما ارزش چندانی ندارد و سالیانه حدود ۲۵۰۰۰ نفر فقط در سوانح رانندگی جان خود را از دست میدهند ؛ ولی دوستانی که از دور شعارهای بسیار زیبا میدهید و کوهستان را عجین با این حوادث میدانید ، و معتقد هستید که باید نگاه به پیش رو داشت و به فردا نگریست ؛ فقط تصور بفرمایید که این رخداد برای یکی از عزیزان شما رخ داده بود ؛ آیا باز هم با  جمله ” کوه همینه دیگه ” از کنارش میگذشتید ؟؟

۱۱-یکی از دلایل من برای پیگیری این موضوع تلاش یرای زدودن این اتهام ناروا از دامن پاک کوهستان است . اگر بی رحمی هست و اگر خطری هست ، بیش از همه در میان خود ما انسانها است . لطفاً خطاها و ناجوانمردی های خود را به پای کوهستان ننویسیم .این حداقل لطفی است که در حق این موجود میکنیم .

۱۲-همه انسانها اشتباه میکنند ولی فقط  بعضی از آنها اشتباه خود را میپذیرند و سعی در تجربه اندوزی از آن دارند. امیدوارم که بتوانیم با نقد اشتباهات یکدیگر و پذیرش این نقدها ، و البته  کمی با هم مهربان تر بودن ؛ اشتباهات کمتری مرتکب شویم .

۱۳-سعی من در این گزارش این است که بیشتر به عنوان یک کوهنورد به موضوع نگاه کنم تا یک پزشک .

۱۴-در طول متن هر کجا که نقل قول مستقیم یا با واسطه از فردی شده است ، آن عبارت داخل گیومه ”   ”  قرار دارد .

۱۵- از همه اساتید ، پیشکسوتان و صاحب نظران محترم تقاضا دارم که اینجانب را از نقد خود بی نصیب نسازند . لطفاً نظرات خودرا با اینجانب با آدرس پست الکترونیک زیر در میان بگذارند:abehpour@hotmail.com    

ماناسلو : فروردین ۱۳۹۰
پس از تاًخیری چند روزه به علت بارش سنگین برف بالاخره وارد کمپ اصلی شدیم. اگر چه تصمیم اولیه ما به دلایل کاملاً شخصی ، برقراری کمپ در فاصله ای کمی دورتر  از کمپ تیم زنجان بود ولی  با توجه به اینکه دوستان لطف کرده و محل مناسبی را در کنار کمپ خود برای ما نگاه داشته بودند ، در عین مخالفت شرپاها و آشپز تیم ؛ کمپ خود را  در کنار تیم زنجان برقرار نمودیم. در همان دقایق اولیه ورود به کمپ مورد استقبال دوستان عزیز دیر آشنا وسایر اعضای تیم زنجان و افراد آزاد همراه ، قرار گرفته و به همدیگر معرفی شدیم. من نسبت به اکثریت اعضای این تیم  به صورت مستقیم یا غیر مستقیم و از طریق سایر دوستان ؛ شناخت نسبی  داشتم .

چندین روز به دلیل هوای بد و بارش همه روزه برف در کمپ اصلی ماندگار بودیم تا بالاخره خبر رسید که دوره هوای خوب در پیش است و زمان فعالیت مجدد تیمهای مستقر در کمپ اصلی ! برنامه  ما هم هوایی تا کمپ ۳ و قصد تیم زنجان و همراهان  تلاش برای صعود احتمالی اعلام شد  . سایر تیمها نیز کمابیش چنین برنامه هایی داشتند.

خوشبختانه در این چند روز شناخت بهتری نسبت به تیم زنجان و نفرات همراه پیدا نمودم . به نظرم مشکلات و نکات منفی قابل توجهی در وضعیت کلی تیم مطرح بود . به همین دلیل به خود جراًت داده و این نکات را در فرصتی مناسب در چادر آشپزخانه تیم زنجان ، در روزی که تدارک  آش دیده میشد ؛ با دوست و استاد گرانقدرم ،حسن نجاریان مطرح نمودم . از جمله این نکات میتوانم به موارد زیر اشاره کنم : نحوه همراهی تیم آزاد با تیم زنجان ، نحوه تقسیم شرپاها ، برنامه ریزی صعود احتمالی با توجه به نفرات حاضر در تیم و تعداد زیاد افراد ، سختی تصمیم گیری در دو قالب مختلف ، تبعیت افراد تیم از تصمیمهای سرپرستی  در ارتفاع و ….

متاسفانه در اتفاقات روزهای بعد هر کدام از این نکات منفی نقشی را در بروز فاجعه مرگ عیسی  ایفا نمودند که در ادامه مورد بررسی قرار خواهند گرفت.

شب حرکت از کمپ اصلی مرحوم عیسی به چادر کمپ ما آمده تا در مورد بعضی نکات مشورت نماید . محمود هاشمی و ایرج معانی  و من هر کدام به نوبه خود  در چگونگی صعود و برخورد با مشکلات احتمالی توصیه هایی به وی نمودیم . این جلسه حدود یک ساعته شنیده ها و شناخت من را نسبت به شخصیت عیسی و روش و سبک کوهنوردی او ؛ کاملتر نمود . متاسفانه از نظر من حلقه اولیه زنجیره  حوادث منجر به بروز این فاجعه  ، همین نکته میباشد .

صبح روز بعد جهت بدرقه تیم به کمپ آنها رفتیم. با تک تک افراد خداحافظی کرده و آخرین  توصیه ها انجام گردید و تیم به آهستگی کمپ را ترک نمود. نکته تعجب آور برای من بار بسیار سنگین افراد (  بیش از ۲۰ کیلوگرم ) بود .این میزان بار برای کوهنوردی در این ارتفاع و بخصوص برای زمان حمله به قله بسیار زیاد است و توان فیزیکی و روحی افراد را که هر ذره اش اهمیت زیادی دارد ، تحلیل میبرد و از طرف دیگر احتمال بروز بیماریهای خاص  کوهستان را افزایش میدهد. از جمله دلایلی که برای زیادی این بار عنوان شد : تخریب کمپهای بالاتر در اثر طوفان است. ولی نکته مهمتر از نظر من : تصمیم برای صعود بدون انتقال کافی بارها و انجام تنها دو بار هم هوایی  تا کمپهای بالاتر است ( یک بار تا کمپ ۱ و یک بار تا کمپ ۲ ). همچنین عدم استفاده از توان شرپاهای تیم جهت انتقال بارها از نکات دیگر میتواند باشد. متاسفانه این خداحافظی ، آخرین دیدار ما با عیسی بود.

فردای آن روز تیم کوچک ما جهت هم هوایی به طرف کمپ ۲ حرکت نمود.بعد از یک شب اقامت در کمپ ۱ به سمت کمپ ۲ رفتیم . مسیر کمپ ۲ را میتوان مشکل ترین و خطرناک ترین قسمت این صعود در نظر گرفت . در کمپ ۲ آقای مسعود بیات منش سرپرست محترم تیم زنجان به استقبال ما آمدند . سایر اعضای تیم به کمپ ۳ صعود کرده بودند .در هنگام عصر ایشان  به چادر ما آمده وساعاتی را با هم سپری نمودیم و از همین جا بود که تیم ما نیز کمابیش در جریان اتفاقات و مسائل درونی تیم دیگر قرار گرفت .

با اعلام وضع هوا از تهران و هوای نسبتاً مناسب برای دو روز آینده تصمیم تیم زنجان برای صعود قله قطعی شد . به نظر میرسید که این تصمیم تا حدی برای اعضای تیم غیر منتظره بود و آمادگی کامل نزد افراد وجود نداشت . از جمله مقداری از لوازم وتجهیزات انفرادی و گروهی هنوز در کمپ ۲ بود و  به همین دلیل شرپاهای تیم جهت حمل آنها شبانه به کمپ ۲ آمده ومجدداً به کمپ ۳ و بلافاصله به کمپ ۴ صعود نمودند ؛ که خستگی مضاعفی را برای آنها به دنبال داشت که میتوان رد آنرا در اتفاقات بعدی مشاهده نمود .

در همین زمان دستور بازگشت پزشک محترم تیم به کمپ ۲ ؛ از سوی سرپرستی ابلاغ شد که سبب بحثی جدی بین آقای بیات منش ،حسن نجاریان ودکتر حمیدی گردید . خود من نیز دقایقی در این جدل کلامی درگیر شدم و نسبت به توضیح شرایط نادرست تحمیلی و عدم امکان تغییر آن در وضعیت موجود ، برای دکتر حمیدی توضیح دادم و از وی تقاضا نمودم که این شرایط را با وجود نادرستی بپذیرد. به نظر میرسد که این بحث بعداً نیز ادامه می یابد و در نهایت مقرر به برگشت دکتر حمیدی به کمپ ۲ میشود .

بحث دیگری که شاهد آن بودیم راجع به نحوه تقسیم شرپاهای تیم در هنگام صعود به قله بود که با مخالفت صریح آقای نجاریان چندان ادامه نیافت و مقرر شد که به همان روند اشتراکی جاری ادامه داده شود و فقط شرپای آقای نادعلیان  به ایشان اختصاص داده شود.

به هر صورت آن شب سپری شد . تیم ما بدلیل وضعیت مناسب جسمی و هوای خوب تصمیم گرفت تا حدود ۷۰۰۰ متر صعود کند. پایین تر از کمپ ۳ به دکتر حمیدی بر خوردیم که عازم کمپ ۲ بود . وی که  از چنین تصمیمی بسیار ناراحت بود معتقد بود که با توجه به وضعیت افراد تیم ، میبایست در کنار تیم میماند . بالاتر از کمپ ۲ نیمی از مسیر کمپ ۳ به کمپ  4 در دید کامل قرار دارد و ما قادر بودیم که حرکت تیم زنجان به سمت کمپ ۴ را در نظر داشته باشیم . به طور کاملاً مشخص حرکت این گروه بسیار آرام بود به طوری که  ما بعد از حرکت از کمپ ۲ و استراحت ۱ ساعته در کمپ ۳ به سمت گردنه  حرکت کردیم و تا ارتفاع ۷۱۵۰ متر صعود کردیم و توانستیم به فاصله کمتر از  یک ساعته تیم زنجان برسیم . البته یکی از دلایل کندی حرکت این بود که مسیر صعود کمی شلوغ بود و طبعاً در روی طنابهای ثابت ازدحام و کُندی بوجود میآمد. ولی به نظر من : بار سنگین ؛ خستگی افراد و عدم هم هوایی مناسب دلیل اصلی  این کندی حرکت بود . بر طبق گفته دکتر حمیدی و بعضی دیگر از افراد تیم ؛ شب اقامت در کمپ ۳ ، تنی چند از نفرات از جمله عیسی ، حال چندان مناسبی نداشته اند . مسیر کمپ ۳ به ۴ به طور معمول حدود ۶تا ۷ ساعت طول میکشد  که برای گروه زنجان و همراهان این زمان بین ۹ تا ۱۲ ساعت بود !

در نهایت همه افراد تیم حوالی غروب به کمپ ۴ میرسند. زمان نرمال حرکت به سمت قله بعد از نیمه شب میباشد . حدود ۷ تا ۸ ساعت صعود نه چندان مشکل از نظر فنی در پیش است. علت این حرکت زود هنگام این است که هوای قله از حوالی ظهر به بعد اکثراً ناپایدار و ابری است  و علاوه بر طوفان ، به سادگی احتمال گم کردن مسیر وجود دارد. به هر حال افراد تیم در ۳ چادر و شرپاها در چادری دیگر مشغول استراحت چند ساعته میشوند . مرحوم عیسی به همراه دو کوهنورد اراکی در چادری مشغول استراحت بوده که  به دلیل کمبود زیر انداز در چادری دیگر که آقای نجاریان و خانم کاظمی در آن مستقر بودند ، و به دعوت ایشان ؛ به آن چادر میرود.

متاسفانه از این نقطه به بعد روایتهای گوناگونی از اتفاقات رخ داده ذکر شده است ولی براساس شواهد موجود عیسی حال چندان مساعدی نداشته است. به نقل از خانم کاظمی و آقای نجاریان :

 ” در اوایل شب به طور مداوم عیسی به سمت دیوار چادر نگاه میکرد و هیچ صحبتی نمیکرد “

” در هنگام خواب عیسی حرکات مکرر دست و پا به صورت پرتابی داشت “

” در طول شب تمایلی به نوشیدن و خوردن نداشت ”

” عیسی از سر درد شکایت داشت “

زمان حرکت ( حدود ۳ بامداد ) فرا میرسد و بر طبق گفته آقای نجاریان و خانم کاظمی: “بارها عیسی را جهت آماده شدن برای صعود صدا میزنند و چون جوابی نمیدهد فکر میکنند که از صعود منصرف شده و خوابیده است “.البته اخیراً روایتی دیگر از این لحظات ذکر شده که :” عیسی از چادر بیرون آمده و سپس مجدداً به چادر بر میگردد”. متاسفانه هیچیک از افراد حاضر در آن مکان قادر به تاًیید این امر نیستند. به هر حال عیسی در کمپ ۴ میماند. یکی دیگر از اعضای تیم (آقای نادعلیان ) نیز از صعود منصرف شده وبه همراه شرپای خود  در کمپ ۴ میماند. اعضای تیم زنجان و دو نفر آزاد با همراهی ۵ شرپا به سوی قله حرکت میکنند.  نقطه کلیدی و اصلی بحران ساعات بعد و فاجعه مرگ عیسی ،همینجا است .

از این زمان تا هنگام برگشت افراد از صعودی طاقت فرسا به قله که حدود ۱۳ ساعت به طول می انجامد وبا احتساب زمان برگشت حدوداً ۵ ساعته ، یعنی حدود ۱۸ ساعت ؛ هیچ خبری از آنچه بر عیسی گذشته در دست نیست . تنها نکته قابل ذکر در این فاصله  بازگشت آقای نادعلیان و شرپایش ، بی خبر از حضور همنورد بیمارش در کمپ ۴ ؛ به کمپ ۳ میباشد. افراد تیم با خستگی مفرط  ، یک به یک در حوالی غروب روز صعود به کمپ ۴ میرسند و با این حقیقت تلخ مواجه میشوند که حال عیسی بسیار بد است.

در این زمان عیسی در حال کما   با شدت متوسط  بوده و به دلیل تشنج احتمالی دچار بی اختیاری ادرار و مدفوع شده بوده است . متاسفانه به غیر از یکی دو مورد امکان تماس رادیویی مناسبی با دکتر حمیدی که در کمپ ۲ مستقر بوده ، میسّر نمیشود. با تجویز دکتر به عیسی دگزامتازون تزریق شده و کمی مایعات خورانده میشود . به نظر حال عیسی کمی بهتر میشود . وضعیت به همین صورت تا سحرگاه روز دیگر ادامه مییابد . متاسفانه حتی تا این ساعات نیز برای عیسی اکسیژن وصل نمیشود.

ساعت ۵ صبح این روز با صدای بیسیم در چادر خود در کمپ اصلی از خواب بیدار میشوم. ما روز قبل از کمپ ۲ به کمپ اصلی باز گشته ایم و یکی از بیسیم های خود را نزد دکتر و آقای بیات منش گذاشته ایم ، شاید زمانی به کار آید ؟!؟ صدای بیسیم در این ساعات  حتماً خبر ناخوشایندی به همراه دارد . دکتر حمیدی خبر از حال وخیم عیسی میدهد و از اقدامات احتمالی ممکن میپرسد ؟ تنها راه ممکن پایین آوردن هر چه سریعتر عیسی است . قرار میشود که ما در سایر کمپها به دنبال کمک بگردیم و همچنین در جستجوی گاموبگ باشیم (محفظه های پر فشار که درمان موقتی این بیماران  میباشد ). همچنین من در چادر اصلی گروه زنجان مستقر میشوم تا واسط تماس رادیویی بین سرپرست و پزشک تیم در کمپ ۲ و سایر افراد در کمپ ۴ باشم. در کمپ مجهزهندیها گاموبگ پیدا میشود که آنرا به کمپ خود می آوریم  تا راهی برای انتقال آن  به کمپهای بالاتر پیدا  کنیم . در کمپ اصلی ، کلّ مسیر کمپ ۴ به  کمپ ۳ در دید قرار دارد.  علیرغم تاًکید بر انتقال هر چه سریعتر عیسی به کمپ پایین تر متاسفانه تا ساعت ۱۰ صبح هیچکس در این مسیر قابل مشاهده نیست !؟ در آن لحظات نه ما و  نه افراد کمپ ۲ ؛ علت این تاًخیر را نمیدانیم . در همین زمان آقای نادعلیان و شرپایش از کمپ ۳ به کمپ ۲ میرسند. بی خبر از اینکه هنگام ترک کمپ ۴ ، عیسی در آن کمپ و در وضعیتی بد قرار داشته و نیاز شدید به مراقبت و کمک داشته است .

بر اساس عکسی که از این لحظات در دست است شرپاهای تیم در حال آماده نمودن عیسی برای حمل به سمت کمپ۳ هستند .حال چرا ۵ شرپای موجود در ادامه کمکی به حمل عیسی در آن شیبهای یخ زده نمی نمایند ، نامشخص است . بر طبق گفته آقای نجاریان ، ایشان چندین بار از شرپا ها میخواهند که حمل بارها را فراموش کرده و کمک به حمل عیسی نمایند که آنها تمکین نمیکنند و خستگی و سختی مسیر و… را بهانه می آورند و به سمت پایین حرکت میکنند. البته مطمئن هستم که اینها بهانه ای بیش نبوده است . چرا که مطمئناً حمل عیسی با وزن ۷۰ کیلو برای ۵ نفر خیلی ساده تر از حمل کوله ۳۰ کیلویی برای هر نفر است. البته در روزهای بعد و در هنگام تلاش برای انتقال جسد عیسی به پایین در کمپ اصلی متوجه رابطه بسیار بد بین شرپاها و به خصوص سردارشان با آقای نجاریان شدم و هنگامی که علت را پرسیدم ، از اتفاقات شب صعود سخن میگفتند. به ظاهر در هنگام شروع حرکت به سمت قله سردار شرپاها (نیما) از آقای نجاریان میخواهد که تعداد نفرات را کم نموده چون اعتقاد داشته که تیم خیلی بزرگ است و بعضی نفرات توانایی حرکت مناسب و رسیدن به موقع به قله و برگشت را ندارند. این مطلب سبب جروبحث بین ایشان و آقای نجاریان میشود و متاسفانه کدورت ایجاد شده در ساعات بعد و با اتفاقات بعدی ، از جمله عدم اطلاع از وضعیت عیسی  در همین زمان ؛ تشدید هم  میشود .

به هر حال متاسفانه شرپاها که در حمل عیسی دخالتی نمیکنند و از سایر افراد تیم هم به دلیل خستگی فراوان و تخلیه کامل انرژی کمکی بر نمی آید .در نهایت خود آقای نجاریان به همراه حسین مقدم و علی علیمحمدی سعی در انتقال پیکر نیمه جان عیسی به پایین میکنند . مسیر پیش روی این افراد ترکیب از یخ بلور و برف سفت میباشد که در ابتدای امر شیب نسبتاً ملایمی داشته (در حدود ۳۰ درجه ) ولی به تدریج شیب تند تر شده و در نقاطی تا ۵۰ درجه نیز میرسد. قسمت عمده مسیر در معرض باد منجمد کننده ای قرار دارد. افراد مسیر را به آهستگی طی میکنند . بعد از مدتی آقای علیمحمدی به علت سرمازدگی انگشتان دیگر قادر به کمک نبوده و از گروه امداد جدا شده  و به سمت کمپ ۳ حرکت میکند. ۲ نفر باقی مانده با تلاش بسیار و با به خطر انداختن جان خود پیکر عیسی را تا ارتفاع حدود ۷۳۰۰ متری در بین سراکهای یخی پایین میآورند . در این بین لغزش های چندی نیز رخ میدهد که در چنین مسیر یخزده ای  اجتناب ناپذیر است. در این ساعات یعنی حدود ساعت ۶ عصر ، این دو نفر خسته و مستاصل متوجه میشوند  که عیسی دیگر هیچگونه علائمی از حیات ندارد . تورم مغزی به همراه هیپوترمی آخرین شعله حیات عیسی را خاموش میکنند. حسن نجاریان و حسین مقدم   به ناچار پیکر بی جان او را در کنار سراک یخی فیکس نموده و خود روانه کمپ ۳ میشوند.

در همین هنگام گروه ما در کمپ اصلی به  دنبال راهی برای کمک به افراد آن تیم بود که به نظر میرسید اوضاع و احوال مناسبی در آن ارتفاع ندارند . تماس با آنها بسیار مشکل بود و هیچ خبر جدیدی بعد از حرکت از کمپ ۴ از آنها نداشتیم . البته با سرپرست و پزشک تیم در کمپ ۲ تماس داشتیم که آنها از ما بی خبرتر بودند .همچنین ما به طور مرتب از طریق کمپ ارتش هند با افراد آن تیم در کمپ ۳ تماس داشتیم و در حال هماهنگی برای تشکیل تیم امداد از شرپاهای تیم هند برای کمک رسانی بودیم . در حوالی ساعت ۲ عصر به نظرم رسید که با توجه به وضعیت بحرانی موجود بهتر است که سرپرست و پزشک به سمت کمپ ۳ حرکت کنند چون امکان رسیدن اعضای تیم به کمپ ۲ بسیار کم بود و حرکت آهسته آنها خبر از وضعیت نه چندان مناسب داشت و حضور این افراد تازه نفس میتوانست مفید به حال تیم باشد .همچنین احتمال نیاز به وجود دکتر نیز بسیار زیاد بود زیرا تیم از نظر جسمی و روحی بسیار خسته و ناتوان به نظر میرسید و در چنین وضعیتی احتمال بروز مشکلات جدی پزشکی بسیار بیشتر میشود. این پیشنهاد را با آقای بیات منش و دکتر حمیدی مطرح کردم که مورد استقبال واقع شد و آنها بلافاصله آماده شده و به سمت کمپ ۳ حرکت نمودند.

در حوالی ساعت ۵ عصر اولین نفر تیم زنجان به کمپ ۳ رسید و این میتوانست خبر خوبی باشد و به ما که از حال هوای تیم و وضعیت افراد هیچ خبر مستقیمی نداشتیم  اخبار مستند و درست تری بدهد .از آنجایی که تماس ما تنها از طریق تیم هند با کمپ ۳ برقرار بود ؛ از یکی از اعضای آن تیم خواستیم که ارتباط ما را با آن شخص ایرانی برقرار نماید که او پس از مراجعه به چادر ایشان  با ذکر نامشان به ما گفت که ” ایشان حاضر به صحبت با هیچ کس نیستند ” ؟!؟!؟

در میان بهت و حیرت ما در این دقایق ،  کم کم بعضی  شرپاهای  تیم نیز به کمپ ۳ رسیدند  که نشانه از هم پاشیدن کل تیم بود .این امر سبب شد که بعضی شرپاهای تیم هند که راضی به حرکت به بالا شده بودند از این امر سرباز زده و عنوان نمایند : ”  خود شرپاهای آن تیم کاری انجام نمیدهند پس حتماً نیازی به کمک ما هم نیست ” . حال دیگر بحران شکل کاملی به خود گرفته بود .

در عرض این چند ساعت حد فاصل بعد از ظهر تا غروب  کم کم  سایر اعضای تیم به کمپ ۳ میرسند . در همین زمان  گروهی شامل ۳ شرپای خود تیم مجدداً به سمت بالا حرکت مینمایند تا بلکه کمکی به حمل پیکر عیسی بنمایند ؟ ولی خیلی زود به همراه  حسن نجاریان و حسین مقدم ، به کمپ ۳ برمیگردند . همزمان در حولی ساعت ۷ عصر   آقای بیات منش و دکتر حمیدی نیز به کمپ ۳ میرسند .  در این هنگام با تماس با حسین مقدم دیگر مشخص شد که آنچه نمیخواستیم باور کنیم اتفاق افتاده است .

حال دیگر صورت مسئله عوض شده بود و به جای تلاش برای نجات جان عیسی میبایست برای حمل جسد او چاره اندیشی میشد . اعضای تیم روز بعد به سمت کمپ اصلی حرکت مینمایند و آقایان مسعود بیات منش ؛حسن نجاریان ؛ دکتر حمیدی و چند شرپا  ، پیکر عیسی را تا محلی پایین تر از کمپ ۳ منتقل میکنند .

با رسیدن افراد تیم به کمپ اصلی کم کم تصویر و نکات مبهم این فاجعه بیشتر مشخص میشد . هیچگاه گریه بی امان آقای نادعلیان را که با فریاد میپرسید که ” چرا هیچکس به ایشان در کمپ ۴ نگفته بود که عیسی هم در کمپ میماند ”  فراموش نخواهم کرد . همچنین همنورد عیسی را که حتی زحمت کنترل لبخند را به خود نمیداد و اولین سوالش از افسر منطقه در مورد چگونگی دریافت گواهی صعود بود.

در طی روزهای بعد حمل پیکر مرحوم به کمپ اصلی یا انتقال هوایی از همان نقطه به صورت مساله ای بغرنج در آمده بود . یک سوی این مشکل : نبود  بیمه برای امداد هوایی و در نتیجه مشکل تاًمین هزینه مالی برای انجام پرواز هلیکوپتر و در سوی دیگر عدم همکاری شرپاهای تیم برای حمل جسد به کمپ اصلی  و انتقال هوایی از آن نقطه بود .حمل از کمپ اصلی هزینه بمراتب کمتری نسبت به انتقال از کمپ ۳ داشت . زیرا برای این کار هلیکوپتر های مخصوصی میبایست از لوکلا پرواز مینمود که جدای از هزینه گزاف ؛ چند روز هم میبایست در لیست انتظار احتمالی قرار میگرفتیم . با تماسهای متعدد با تهران  و کاتماندو  مشخص گردید که انتظار برای  پرواز به کمپ ۳ بیهوده است و باید جسد را به کمپ اصلی منتقل نمود . از طرف دیگر دوره هوای خوب برای صعود تیم ما فرا رسیده بود ومطمئناً بعد از آن دوره بارش سنگین  فرا میرسید و دیگر کاری از هیچ کس ساخته نبود . در طول همین زمان با شرپاهای تیم خودمان مذاکره نمودیم  و آنها قبول کردند که در ازای پرداخت پول به طرف کمپ ۳ حرکت کنند و نسبت به حمل جسد اقدام نمایند. با توجه به این امر شرپاهای بیشتری از تیم زنجان برای همراهی تمایل نشان دادند . تیم ما برنامه صعود خود را ۲ روز به تاًخیر انداخت و در نهایت ۳ نفر شرپای تیم ما و ۴ شرپای تیم دیگر  جهت حمل پیکر عیسی عازم کمپ ۳ شدند. لازم به ذکر است که عمده هزینه این امردر آن زمان  از جانب آقای نادعلیان تاًمین گردید که جای تشکر ویژه دارد.

به هر حال با یک روز فعالیت بسیار سخت ؛ تیم شرپاها موفق شدند که پیکر عیسی را به کمپ اصلی برسانند . آخرین دیدار ما با پیکر وی در کمپ ۱ اتفاق افتاد و داستان بعد از آن هم که مشخص و معلوم است و البته چندان اهمیتی هم ندارد.

در ادامه این گزارش تجزیه و تحلیل  خود را در حد بضاعت و تجربه ام ؛ از این حادثه تلخ واسفناک  ذکر میکنم . امیدوارم که زمینه نقد و بررسی چنین حوادثی به نحومناسب در فضای رسانه ای کوهنوردی کشور فراهم شود تا بلکه از این مسیرشرایطی فراهم آید تا   این دور باطل  از دست رفتن جانهای ارزشمند ؛ با کمک همگی شکسته شود .

همانگونه که در مقدمه این نوشتار ذکر کردم بروز این فاجعه را نه بدلیل یک عامل مشخص ؛ بلکه ناشی از زنجیره ای از علل مختلف میدانم که همگی با شدت و ضعف در کنار هم سبب از دست رفتن عیسی میرشکاری شدند .

۱-   اولین حلقه و یکی از مهمترین حلقه های این زنجیره خود عیسی میرشکاری است. بدون هیچ تعارفی ؛ عیسی نه از جهت روحی و نه از جهت جسمی ونه از نظر فنی و تجربه ، در وضعیت  مناسب برای چنین صعود سنگینی ، نبود.

او فردی بسیار ساده و خجالتی بود . شاید این مهمترین دلیل برای دیده نشدن و فراموش شدنش توسط همنوردانش بود . هر نوبت که در چادر عمومی کمپ اصلی تیم مشترکشان حاضر میشدیم ؛ معمولاً او را نمی دیدیم . او در گوشه کنار چادر یا بیرون بود . حس میکردم که اصلا در تیم جا نیفتاده است. این تنها برداشت من نبود بلکه دوستانم هم چنین برداشتی داشتند. این عدم نزدیکی با تیم سبب میشود که مشکلات  شما نزد خودتان پنهان بماند و غیبتتان هم چندان به چشم نیاید. همانگونه که گفتم اعتقاد دارم که عیسی و حال بدش در کمپ ۴  وحتی کمپهای پایین تر، دیده نشدند. اگر او با سایر افراد گروه ارتباط بیشتری داشت و راجع به مشکلات و مسائل خودش با دیگران صحبت میکرد ، حتماً در آن ساعات  حساس و حیاتی کسی از همنوردانش به فکر بروز مشکل جدی در او می افتاد .

از نظر جسمی و فیزیکی نیز ، به وضوح عدم آمادگی مناسب او مشهود بوده است. نه تنها در این برنامه بلکه در صعودهای  قبلی نیز این مسئله برای عیسی مشکل آفرین  بوده است . در صعود موستاق آتا عیسی در ارتفاع ۷۰۰۰متری  وضعیت  خوبی نداشته و با حال نامناسب موفق به صعود قله میشود . در قبل تر از آن و در قله نوشاخ افغانستان نیز کمابیش وضع به همین منوال بوده است . با توجه به سابقه اینچنینی او و با توجه به اینکه او در ارتفاعات پایین بسیار قدرتمند بود ؛ به نظر میرسد که مرحوم عیسی اصولاً بسیار دیر و سخت هم هوا می شده است و نکته بسیار تاسف بار این است که آقای نجاریان و خانم کاظمی در همان برنامه موستاق آتا شاهد  حال بد  عیسی  بوده و آشنایی  قبلی  با حالات اینچنینی او داشته اند. برای چنین افرادی حضور در تیمهای بزرگ به خصوص تیمی  با افرادی آماده وتمرین کرده و پیروی از برنامه هم هوایی تیم ،اکثراً منجر به نتایج فاجعه باری میشود .

از نظر تجربه ومسائل فنی نیز ، نمای تمام وکمالی از وضعیت او را در شب قبل از حرکت از کمپ اصلی ؛ من و دوستانم در چادر خود مشاهده نمودیم. سوالاتی که مرحوم عیسی راجع به نکات مختلف صعود مینمود ، کاملاً نشانگر عدم اطلاعش از اصول و روشهای صعود چنین ارتفاعی بود.  متاسفانه صعود یک یا دو قله ۷۰۰۰ متری به اکثر کوهنوردان اعتماد به نفس کاذبی میدهد تا با پشتوانه آن به صعود قله ای ۸۰۰۰ متری بپردازند. در حالیکه اکثر کمپهای آخر و ماقبل آخر این قله ها از بسیاری از قلل ۷۰۰۰ متری بالاتر است . فرد برای دقایقی در این قلل ۷۰۰۰ متری می ایستد ولی حد اقل یک یا دو شب باید در کمپ آخر یک قله ۸۰۰۰ متری بخوابد. با ارتفاع بالای ۷۰۰۰ متر باید با احتیاط روبرو شد . ممکن است بدن شما به راحتی تحمل ۷۰۰۰ متری را داشته باشد ولی در ۷۵۰۰ متر مشکل جدی داشته باشید.

نکته دیگری که مربوط به خود عیسی و ناآگاهی وی از شرایط و خطرات چنین صعودهایی  میشود ، اصرار به ادامه صعود است ؛ با وجود اینکه  از کمپهای پایین تر حال چندان مناسبی نداشته است و تجربه صعودهای قبلی را نیز با خود داشته است . چرا ؟ اینجانب همواره در کلاسهای  بیماریهای ارتفاع به کارآموزان جمله ای را گوشزد میکنم که بر گرفته از صحبت یکی از  بزرگان کوهنوردی جهان است . سفر زندگی یا Trip of a life time    . خلاصه اینکه : چنین سفرهایی را نباید آنچنان بزرگ نمود تا همه زندگی را تحت الشعاع خود قرار دهد . متاسفانه به دلیل اینکه اکثر افراد  به سختی در اینگونه برنامه ها پذیرفته میشوند ( چه تیمی و چه انفرادی ) و همچنین معمولاً هزینه های پولی گزافی را پرداخت مینمایند ( عیسی اتومبیل خود را برای تامین هزینه هایش فروخته بود !!! )، و از سوی دیگر در رقابت با سایر دوستان و آشنایان قرار دارند ؛ حداکثر تلاش خود را میکنند تا حتماً موفق و به اصطلاح  دست پر به کشور برگردند. این مسئله سبب میشود که از یک طرف فرد استرس فراوانی را تحمل کند و از اصل سفر خود غافل بماند و از طرف دیگر خطرات زیادی را به جان بخرد و خود را در معرض ریسک بیجا قرار دهد و مشکلات خود را از ترس محروم شدن از صعود پنهان و انکار نماید . معمولاً نقطه شروع فاجعه همین جا است . حالاتی بسیار ساده و مشکلاتی پیش پا افتاده و شایع ؛ به عمد یا به سهو نادیده گرفته شده تا در زمانی دیر تر به شکل یک فاجعه تمام عیار و یک بیماری خطیر ، خود را آشکار سازند .

۲-   حلقه دوم این زنجیره : نحوه  عملکرد  شرکتهای تجاری ایرانی و نپالی در اعزام افراد است. اگر چه این حلقه در بروز این فاجعه نقش کمتری دارد ولی نمیتوان از کنار آن ساده گذشت. به هر حال برای این شرکتها اصل اول سود دهی فعالیت است. و بدیهی است که باید به هر ترتیب جذب مشتری نمود . کافی است که شما با هر کدام از آنها تماس بگیرید و وجه مورد نظر را تامین  کنید  تا  به هر برنامه ای اعزام شوید. اگر زبان خارجی را بلد باشید میتوانید مستقیماً با طرف خارجی تماس گرفته و اقدام نمایید . نقش شرکت واسط ایرانی در این بین گاهی فقط زدن چند نامه الکترونیک است و دیگر هیچ. از فرودگاه به بعد خودتان هستید و ناشناخته های پیش رو.

به هر حال  نقائص زیادی در چگونگی این فرایند وجود دارد . و این در درجه اول به عهده مشتری است که کیفیت خدمات را ارزیابی کند و بداند که چه میخواهد . آیا شرکت مورد نظر بیمه مناسب را فراهم میکند ؟  اگر به صورت گروهی اعزام میشوید آیا سرپرست مناسبی همراه تیم است ؟ آیا شرکت اصلی در کشور مقصد اصلاً بنیه و تجربه برنامه های بلند و پشتیبانی از نفرات در هنگام حوادث را دارد ؟ به عنوان مثال بعضی از این شرکتها در نپال فقط از یک اتاق تشکیل شده اند و دیگر هیچ.  جنبه های  بسیار دیگری لازم است توسط مشتری ارزیابی و شناسایی شوند .  فکرمیکنم که میتوان سازکاری اندیشید که  شرکتهای ایرانی واسط  کمی در این بین نقش فعالتری ایفا نموده و مشتریان خود را بهتر و بیشتر راهنمایی کنند و نسبت به اعزام افراد به برنامه های گوناگون حساسیت بیشتری نشان دهند..

در این مورد خاص ، در نحوه اعزام مرحوم میر شکاری کاستی هایی به چشم میخورد . مثلاً اعزام با تاًخیر او که با چاشنی شانس ختم به خیر میشود . یا نحوه همراهی آنها با تیم زنجان و اشتراکی بودن یا جدا بودن امکانات کمپ اصلی  که عملاً در قرارداد نامشخص است و در کاتماندو تصمیم گرفته میشود . از همه مهمتر قرارداد بیمه و خدمات امداد و نجات است . که در اکثر اعزامهای اینچنینی مسکوت میماند و به علت گرانی نسبی هزینه این نوع بیمه ، در قراردادها گنجانیده نمیشود . البته در مورد تیمهای ملی قضیه متفاوت است و این نوع بیمه انجام میشود.  پرواز هلیکوپتر برای امداد ونجات بسیار گران قیمت است و امکان پرداخت هزینه برای افراد بسیار مشکل است . همچنین هیچ کدام از شرکتهای بیمه نپالی این نوع بیمه را ارائه نمیکنند. . همانگونه که ذکر شد پرواز هلیکوپتر برای حمل پیکر عیسی چند روزی به جهت مشکل مالی به تاخیر افتاد تا بالاخره با کمک شرکت ایرانی و قبول هزینه ها و پیگیری طرف نپالی  ، جسد از کمپ اصلی حمل شد. ولی تصور کنید که اگر فرد زنده نیاز به امداد داشت این تاًخیر چه نتیجه ای در پی داشت ؟ تجربه شخصی من در موارد کمابیش مشابه قبلی بر لزوم این نوع بیمه تاًکید دارد . در همین برنامه به دلیل حادثه برای تیم فرانسه ، هلیکوپتر امداد و جستجو ۴ روز تمام در ارتفاعات مشغول جستجو برای یافتن افراد گمشده تیم بود . شرکت بیمه آنها مستقر در هند بود و فقط با یک تماس تلفنی عملیات امداد را شروع کرده بودند ! متاسفانه با وجود قول مساعدت افراد با نفوذ و شرکتهای بزرگی از ایران و استان کرمان و تقبل ضمنی پرداخت هزینه ها ، هیچگونه اقدام جدی صورت نگرفت . احتمالاً تا کنون نیز مذاکرات ، نامه نگاری ها و مکاتبات مربوطه پایان نیافته است ؟! تا آنجا که من اطلاع دارم هنوز شرکت ایرانی و سایر افرادی که به نحوی هزینه کرده اند ، ذره ای از پول خود را دریافت نکرده اند ؟ به هر حال در بخش بعد از وقوع حادثه ، عملکرد شرکت ایرانی و نپالی مثبت بوده است و بدون پیگیری آنها ، مطمئناً هنوز پیکر عیسی در ماناسلو  باقی مانده بود .

۳-   حلقه سوم این زنجیره نحوه همراهی و ترکیب  دو تیم است . از  نظر من این حلقه یکی از قسمتهای مهم این حادثه است . تیم زنجان متشکل است از کوهنوردانی جوان و آماده که مدت طولانی را در کنار هم در اردوهای متعددّی حضور داشته و تمرینات سختی را انجام داده بودند . تیمی با  پشتوانه دولتی و قالب سازمان تربیت بدنی. این تیم ۳ شرپا نیز داشت. در طرف دیگر تیمی چهار نفره بدون آشنایی چندانی با یکدیگر، که در سنین و  سطوح مختلف قرار دارند . این تیم قالب آزاد دارد و با پرداخت هزینه ها به صورت شخصی به این سفر آمده اند .وضعیت تمرین و آمادگی آنها بستگی به میزان فعالیت خودشان دارد و چندان از قبل قابل اندازه گیری نیست . این تیم نیز ۳ شرپا دارد. از همینجا اختلاف فاحش دو تیم نمایان است .بدیهی است که فرآیند تصمیم گیری ، اطاعت از دستورات ، هم هوایی ، زمان بندی صعود ، و….. در این دو گروه با هم متفاوت است .  پذیرفتن  ترکیب دو تیم ، اشتباه مسلم سرپرست و مسئول فنی تیم زنجان است. حادثه مرگ عیسی یکی از پیامدهای نسبتاً مستقیم این ترکیب است ولی به سادگی میتوان احتمالات و اتفاقات ناگوار دیگری را فرض نمود که ممکن بود به طور مستقیم از این ترکیب ناهمگون بوجود آید . به عنوان نمونه خانم کاظمی ذکر میکنند که ” علیرغم میل شخصی وبنا به دستور آقای بیات منش جهت انجام امور اداری انتقال جسد عیسی به تهران با هلیکوپتر به کاتماندو برگشته اند در صورتیکه من به صورت آزاد در برنامه شرکت داشته و آقای بیات منش سرپرست من نبوده است و قانوناً حق نداشته  که به من دستور بدهد ” ؟!؟!  فکر میکنم چندان نیازی به توضیح نیست . وقتی در سر یک امر اینچنینی ، بین   پرواز هلیکوپتر و برگشت از مسیر زیبای ترکینگ ، این چنین عضو تیم  دچار مشکل در پذیرش نظر سرپرست قراردادی میشود در ارتفاع بالاتر وشرایط حساس تر چه احتمالاتی را میتوان در نظر گرفت ؟؟؟

هر چه از دلایل  تصمیم برای ترکیب دو گروه  سوال کردم  ، پاسخ قانع کنندهای دریافت نکردم. مثلا ذکر میشود که برای باز گشایی مسیر بهتر بود که هماهنگ باشیم واز انرژی شرپاها به صورت مشترک استفاده کنیم ؟ به نظر من تیم پر قدرت زنجان به همراه ۳ شرپای بسیار قوی خود قادر بودند به تنهایی بازگشایی مسیر کنند و نیازی در این مسیر به کمک هیچ تیم دیگر نداشتند. همچنین ۲ تیم بزرگ کره و هند نیز در این راه کمک تیم زنجان بودند. به نظر میرسد که  انگیزه استفاده از ۳ شرپای تیم دیگر در این بین نقش بیشتری داشته است . همچنین اضافه کردن افراد دلخواه به هر تیمی از این طریق ممکن میشود . کافی است فرد مورد نظر به صورت آزاد در همان زمان و در همان منطقه حضور یابد.

۴-   حلقه دیگر این زنجیره : عدم حضور پزشک تیم در محل  مورد نیاز و کمپ ۴ است . من چندان به این امر نمی پردازم ؛ مبادا شائبه ای پیش آید که برای خود به دنبال منفعتی هستم و یا سنگ همکاران خود را به سینه میزم !

چند سالی است ، بخصوص بعد از فوت مرحوم دکتر بهالو  ؛ نهضت عجیبی درمخالفت حضور پزشک  در تیمهای هیمالیانوردی بوجود آمده است . ولی چون تکذیب اصل آن بسیار سخت و دور از منطق است در نتیجه به روشهای گوناگون و تصمیمات عجیب و غریب سعی در محدود نمودن حضور این موجود مزاحم! در این تیمها دارند. دلایل این طیف مخالف شامل : خطرناک بودن ارتفاع بالا و قسمتهای انتهایی مسیر ؛ عدم تمرین مناسب پزشکان ، عدم حضور آنها در اردوهای آماده سازی و انتخابی ؛ و دلایل دیگری در همین رده است ؟!

ولی در سال جاری آخرین و تازه ترین نمونه این محدود سازی در سطح سازمان تربیت بدنی  اختراع گردید که هنوز نمیتوانم حیرت خود را از این نحوه  تصمیم گیری و منطق احتمالی آن پنهان نمایم . البته نمونه این نوع تصمیمات بی پشتوانه و عجیب در کشور ما کم نیست . بنابر نامه کتبی سازمان محترم تربیت بدنی     ” پزشک تیم زنجان فقط حق همراهی تیم و صعود تا کمپ ۲ را دارد ” ؟!؟! همه پیش فرضها را صحیح در نظر گرفته و به کنار بگذارید  ؛ ولی من مطمئن هستم که آن مسئول محترم ذره ای شناخت نسبت به مسیر صعود ماناسلو( و یا کلاً کوهنوردی ؟) نداشته است . چرا؟ به این دلیل که خطرناک ترین و مشکل ترین قسمت مسیر صعود همین فاصله بین کمپ ۱ تا ۲ است . شکافهای پیدا و پنهان متعدّد ، برجهای یخی معلق و در حال سقوط ، احتمال بهمن ، دیواره های یخی ۹۰ درجه و غیره . در حالیکه فاصله کمپ ۲ به ۳ ، ساده ترین قسمت  مسیر صعود ماناسلو است . این مسئول محترم مجوز صعود پزشک را برای خطرناکترین قسمت صعود صادر کرده ولی پزشک را فاقد صلاحیت برای عبور به کمپ ۳ دانسته است !!!!! چنین تصمیمات و دستورعملهای عجیب و غریب ، بشدت ابتکار عمل سرپرست را محدود مینماید که در مواقع حساس عواقب وخیم خود را نمایان میسازد.

لطفاً مرا متهم به جانبداری از همکار خود نکنید ولی لازم است نکته ای را گوشزد کنم : از نظر من دکتر مسعود حمیدی در این برنامه اگر از بسیاری افراد تیم مشترک آماده تر نبودند چیزی هم کمتر نداشتند و به راحتی توانایی صعود به قله را داشتند.

در هر صورت با توجه به دستور کتبی سازمان دکتر به کمپ ۲ باز میگردد  و اتفاقات پیش آمده نیز مشخص است ، ولی اجازه بدهید که فرض کنیم که دکتر در کمپ ۴ حضور داشت و همراه تیم بود . آنموقع چه اتفاقاتی را ممکن بود شاهد باشیم ؟ درشب اول حضور در کمپ ۴ اگر دکتر با مرحوم عیسی هم چادر بود که به طور قطع حال نامناسب عیسی را متوجه میشد و اقدام لازم را صورت میداد . ولی اگر با وی هم چادر نبود چه پیش می آمد ؟ اگر ترکیب افراد در چادرها به همین ترتیب بود ، مطمئناً هیچکدام از هم چادری های عیسی ، به دکتر از حال نامناسب وی خبری نمیدادند و اگر هم خبری بود ، مطمئناً خبر از حال خوب وی می بود ، چون بر اساس گفته  خانم کاظمی  ” هیچ نشانه و علامتی که دال بر نکته  نگران کننده ای در وضعیت عیسی باشد به نظرشان نیامده است “؟. فقط ممکن بود که در آن چند ساعت کوتاه  دکتر ، خود به آن چادر سر میزد و متوجه موضوع میشد .  احتمال دیگری نیز وجود دارد  : تب قله دکتر را نیز میگرفت و بدون توجه به حال افراد تیم اقدام به صعود میکرد . با توجه به شناختی که ازدکتر حمیدی دارم این احتمال ناچیز و خیلی اندک است .

این سیر احتمالات را برای شب اول میتوان ادامه داد . در قسمت بعدی به این شب بیشتر میپردازیم. ولی در مورد شب دوم و بعد از صعود قله ، وضعیت کاملاً متفاوت است . با توجه به وصفی که از وخامت حال عیسی  از زبان همه افراد تیم در کمپ اصلی شنیده ام و با توجه به امکانات موجود در منطقه ،  نه دکتر حمیدی و نه هیچ کس دیگر نمیتوانسته برای عیسی کاری انجام دهد و بیشتر به یک معجزه نیاز بوده تا وی را نجات دهد. فردی که احتمالاً تشنج نموده ، کنترل ادرار و مدفوع خود را از دست داده ، دندانهایش ناشی از این فشار خرد شده است و هم اکنون نیز هشیاری ندارد ؛ ساعتهاست که در سراشیبی مرگ قرار گرفته است . عیسی به ورم مغزی ارتفاع بالا مبتلا بوده است.  
( HIGH ALTITUDE CEREBRAL EDEMA ) .
این بیماری سیر بسیار وخیمی داشته و در صورت عدم اقدام مناسب که همان فرود و نزول است ، حتماً کشنده است . تقریباً هیچ بیماری مستقیماً به این مراحل پایانی و وخیم نمیرسد . معمولا مراحل اولیه این بیماری با علائم ساده ای مثل کم اشتهایی ، خستگی ، خواب آلودگی یا بیخوابی ، تغییر خلق و خو و سایر علائم کوه گرفتگی شروع میشود و در صورت عدم رسیدگی ، ساعتها طول میکشد که به آن شدت وخیم برسد. توضیح این بیماری از حوصله این بحث خارج است و در قسمت بعد کمی به اصول آن میپردازیم ولی  بارها راجع به آن به طور مفصل  در مجله کوه ، کتابها ، کلاسها ، و اینترنت و غیره بحث شده است  امّا … !؟! امّا کو گوش شنوا !

البته اعتقاد شخصی من این است که حضور پزشک تیم در آن مکان میتوانست یک حسن و مزیّت دیگر نیز داشته باشد : تمام  مسئولیت این اتفاق  را به دوش او انداخته و از همه سلب  مسئولیت میشد ؟

۵-   امّا مهمترین قسمت این زنجیره حوادث از نظر من: همنوردهای عیسی   هستند . در سالهای ابتدایی و شروع کوهنوردی من شعار بسیار جذابی در کلاسها و تشکیلات کوهنوردی رایج بود : من شانه خود را برای همنوردم سکویی میسازم تا او بالاتر برود و به قله برسد . ولی امروزه به نظر میرسد که میبایست این شعار را گونه ای دیگر در نظر گرفت . شاید اینچنین : من از جسد همنورد خود پله ای میسازم تا به قله برسم .

نمیدانم دوستانی که در برنامه های جدی کوهنوردی  هم طناب میشوند و یا یکدیگر را حمایت میکنند تا چه حد به مفهوم آن فکر کرده اند . مگر غیر از این است که جان عزیز خود را به هم گره میزنیم تا اگر حادثه ای برای همنوردم پیش آمد با به خطر انداختن جان خود ، او را نجات دهم ؛ و صد البته برعکس  ، جان مرا هم طنابم نجات میدهد . خیلی مواقع دیگر جانهای ما و سرنوشتمان به هم وابسته است . ولی آیا واقعاً ما به این اصول حمایت از همنوردمان واقعاً پابندیم ؟ یا فقط نمایشی از این اصول را اجرا میکنیم ؟ اگر در چادر نشسته ایم و با طناب به هم وصل نیستیم دیگر جان همنورد فراموش میشود و مسئولیتی در مورد هم نداریم ؟   

 در مورد  عیسی (و البته موارد مشابهش ) آیا واقعاً همنوردانش دقت لازم را در وضعیت  آنها داشته اند و در جهت حفظ جان همنورد خود اقدامات لازم را صورت داده اند ؟ کارها و اقداماتی که  از بستن همان یک رشته طناب حمایت تمثیلی ،  بسیار ساده تر است . در علوم بهداشتی ضرب المثلی هست که میگوید : یک ارزن پیشگیری بهتر از هزار خروار درمان است .

همانگونه که  در قسمت شرح ماجرا ذکر شد و بنا بر گفته پزشک و سرپرست فنی تیم و همچنین بنابر اصول علمی ارتفاع  ، شروع مشکل عیسی از کمپ ۳ بوده است . همچنین  نامبرده در شب اول  در کمپ ۴ حال مناسبی نداشته است . ولی شواهد نشانگر آن است که وضعیت چندان وخیم نبوده است و با بذل کمی توجه و احساس مسئولیت بیشتر و اقدام مناسب و به موقع ،کلّ جریان روز و شب بعد قابل پیشگیری بوده است و نیاز به آن همه صرف انرژی و به خطر انداختن جان خود و دیگران نبوده است . کافی است که کمی در شب اول صحبت بیشتری میشد تا در شب بعد نیاز به ” فریاد بر دیگران ” نباشد .

در روزهای پس از حادثه و در کمپ اصلی از هم چادری های عیسی پرسیدم که آیا همه این شواهد : کُندی حرکت ، غذا نخوردن ، صحبت نکردن ، خیره به دیوار نگریستن ، سردرد ، … ؛ برای اینکه زنگ خطر را برای شما به صدا در آورد کافی نبود ؟ پاسخ ایشان به من این بود که ” ما که پزشک نبودیم تا بتوانیم این نشانه ها را تشخیص دهیم ” ؟!  به چند دلیل این پاسخ را چندان درست نمیبینم.  اولاً  : آقای دکتر حمیدی در ۲ یا ۳ نوبت در روزهای ابتدایی  برنامه و در طول ترکینگ برای اعضای تیم راجع به خطرات کوهستان و ارتفاع و نشانه های این بیماری ها صحبت نموده اند، پس حتماً آشنایی نسبی با این علائم وجود داشته است. دوماً : تمام کسانی که در سطح مربیگری هستند حتماً دوره پزشکی کوهستان را سپری کرده اند . سوماً : پس تجربیات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *